...این حال و هوای غربت لعنتی باعث شده که یه جورایی تو یه خلسه ی نامبارک فرو برم و نتیجه هم کاملا معلومه: قلم تعطیل... از لطف همتون ممنونم که با نظراتتون راه پیش پام رو روشن کردید...برای این پست یه غزل خیلی قدیمی رو می نویسم...که حدود ۲ سال پیش کار کردم... امیدوارم مثل همیشه نظرات مفیدتون رو از من دریغ نکنید...یا علی...تا بعد
می روم ولی دل شما تکان نمی خورد
می روم و زخم اندکی به جان نمی خورد
می روم و داغدار قصه های نور!هی...
کوچه تان که حسرت عبورمان نمی خورد
یک نفر که پا نهاده بر دل سبک سرم
یک نفر ز دوری تو آب و نان نمی خورد
التماس" خانه ی حضور" درد" بی کسی
واژه های شعر من به هر زمان نمی خورد
می روم و فال هات هی ترانه می شوند
بعد از این سفر زمین به آسمان نمی خورد
ـ بی خیال روزهای سبز عشق و عاشقی
می روی ولی بدان دلم تکان نمی خورد..
موخره: دوستان عزیز! ضعف غزل را به بزرگی خود ببخشید....این کار متعلق است به ابتدای دوران شعر بودنم و نمی دانم چرا آن را در وبلاگ قرار داده ام....شاید به خاطر نوستالژی....یا علی

